تبلیغات
داستان های کوتاه
کسب درآمد | خرید اینترنتی

تاریخ : شنبه 15 بهمن 1390 | 02:13 ب.ظ | نویسنده : کشاورز
سلام ان دسته از دوستانی که میخواهد با این وبلاگ تبال لینک کنند میتوانند در بخش های درد و دل ادرس وبلاگ یا سایت خورد و اسمی که میخوانند لینک شوند را بنویسند میتوانند من را با اسم داستان های کوتاه لینک کنند


تاریخ : پنجشنبه 21 آذر 1392 | 12:51 ب.ظ | نویسنده : کشاورز
مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد. وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟ مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم. سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت. او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟ مرد پاسخ داد : نه قربان ، من ندیدم ؛ اما همسرم دید!

تاریخ : شنبه 22 تیر 1392 | 04:39 ب.ظ | نویسنده : کشاورز
دختر: شنیدم داری ازدواج می کنی .. مبارکه .. خوشحال شدم شنیدم..

پسر: ممنون...انشالله قسمت شما..

دختر: می تونم برای آخرین بار یه چیزی ازت بخوام؟؟؟

پسر: چی می خوای؟

دختر: اگه یه روز صاحب یه دختر شدی می شه اسم منو روش بذاری؟

پسر: چرا؟ می خوای هر موقع که نگاش می کنم ..صداش می کنم درد بکشم؟؟

دختر: نه.. !! آخه دخترا عاشق باباهاشون می شن..
می خوام بفهمی چقدر عاشـــــقت بودم


تاریخ : شنبه 22 تیر 1392 | 04:34 ب.ظ | نویسنده : کشاورز
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﺮد : ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﺑﻮﺩﯾﻢ كه یكی از ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺗﺎ آﻗﺎﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺷﻮ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺳﻤﺖ ﺗﺨﺘﻪ ﺳﻮﺕ ﻣﯿﺰﺩ ﯾﻪ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﺩﺍشت ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺗﻮ ﯾﻪ ﮐﻼﺱ 50 ﻧﻔﺮﯼ ﺍﻭﻧﻢ ﻣﺨﺘﻠﻂ. ﻓﮏ ﮐﻦ ﯾﻬﻮ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﮔﻔﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﯾﻪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﻢ، ﮔﻔﺖ: ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻢ ﮐﻼﺳﯽ ﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺩﻭﺱ ﺷﺪﻡ ﯾﻪ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ .
ﺷﺒﯽﮐﻪ دﯾﮕﻪ ﻓﺎﺭﻍ ﺍﻟﺘﺤﺼﯿﻞ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺻﺒﺤﺶ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺷﺶ ﻣﺎﻩ ﮔﺬﺷﺖ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﮔﻔﺖ ﻋﻄﺎ ﻣﻦ ﺍﺯﺕ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺍﻡ ﺑﻌﺪ ﮐﻠﯽ ﺟﺮﻭ ﺑﺤﺚ!! ﺑﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﭽﻤﻮ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﺍﻭﻧﻢ ﮔﻔﺖ ﻧﻪ ﻧﻤﯿﺰﺍﺭﻡ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺶ ﺑﺮﺳﻪ ﻓﻘﻂ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺷﺪ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻢ ﺑﯿﺎﺩ ﺳﺮﮐﻼﺳﺎﺕ ﺑﺮﺍﺕ ﺳﻮﺕ ﺑﺰﻧﻪ!! ﺍﻗﺎ ﺍﯾﻨﻮ ﮐﻪ ﮔﻔﺖ ﮐﻼﺱ ﻣﻨﻔﺠﺮ شد


تاریخ : شنبه 22 تیر 1392 | 04:32 ب.ظ | نویسنده : کشاورز
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و...

آن را روی آتش می ریزم !

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟

پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!


تاریخ : شنبه 22 تیر 1392 | 04:28 ب.ظ | نویسنده : کشاورز
یه شب سه نفر اشتباهی دستگیر میشن و در نهایت ناباوری به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم میشن....
نوبتِ نفر اول میشه که بشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه : من توی دانشگاه , رشته الهیات خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم .... میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه ....
کلید برق رو میزنن ... ولی هیچ اتفاقی نمیفته ....
به بی گناهیش ایمان میارن و آزادش میکنن.
نفر دوم میشینه روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه حقوق خوندم ....به عدالت ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته ...
کلید برق رو میزنن و هیچ اتفاقی نمیفته ...
به بی گناهی اون هم ایمان میارن و آزادش میکنن .
نفر سوم میاد روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه , رشته برق خوندم و به شما میگم که وقتی این دو تا کابل به هم وصل نباشن هیچ برقی وصل نمیشه به صندلی
خوب بقیه داستان هم مشخصه، مسوولین زندان مشكل رو میفهمن و موفق به اعدام فرد میشن
....
نتیجه: لازم نیست همیشه راه حل مشكلات رو جار بزنید


تاریخ : شنبه 22 تیر 1392 | 04:24 ب.ظ | نویسنده : کشاورز
یه ﺑﺎﺭ ﺗﻮ ﻓﻴﺴﺒﻮﻙ ﺑﻪ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﮔﻪ ﺑﻴﺎﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﻳﺖ ﺟﻮﺍﺑﺖ ﭼﻴﻪ؟
ﮔﻔﺖ:ﻣﻨﻔﻲ!
ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﭼﺮﺍ؟
ﮔﻔﺖ: ﭼﻮﻥ ﻣﺘﺎﻫﻠﻢ!!!
ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﻛﻲ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﺮﺩﻱ؟!
ﮔﻔﺖ: ﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ!
ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ ﺑﭽﻢ ﺩﺍﺭﻱ؟
ﮔﻔﺖ: ﺁﺭﻩ ﺩﻭﺗﺎ ﺩﺍﺭﻡ!
ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻨﺎﺭﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﻔﺘﻲ؟
ﮔﻔﺖ: ﭼﻮﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﻫﻤﺸﻮ ﻣﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻲ!!!
ﭘﺮﺳﻴﺪﻡ: یعنی ﭼﻲ؟!
ﮔﻔﺖ: ﺍﺑﻠﻪ ﻣﻦ ﻋﻤﺘﻢ!!! (اینو که گفت رنگ در رخساره نداشتم) ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﻴﺎﻡ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﺗﻮ ﻓﻴﺴﺒﻮﻙ ﭼﻪ ﻏﻠﻄﻲ ﻣﻴﻜﻨﻲ! (وای)
بعد گفت: (ای کاش نمیگفت) ﻛﻠﻲ ﻓﺤﺶ ﻋﻤﻪ ﺩﺍﺭ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺍﻭﻥ ﻣﻴﺨﻮﺭﻱ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻧﻤﻴﻜﺸﻲ؟! ﭘﻴﺸﻨﻬﺎﺩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﻢ که میدی! ﻳﻪ ﺁﺷﻲ ﻭﺍﺳﺖ ﺑﭙﺰﻡ ﻛه نگو..........
.
مواظب اینجور کلکها باشین،از من گفتن بود!!!!!!!!!!!!!!!!!


تاریخ : شنبه 22 تیر 1392 | 04:19 ب.ظ | نویسنده : کشاورز
اعجاز ریاضی در "اتل متل توتوله"

در جمله‌ی اتل متل توتوله، حرف "ت" چهار بار تکرار شده است که تعداد 4 فصل سال است.
حرف "ل" 3 بار تکرار شده است که تعداد ماه‌های هر فصل است.
از حاصلضرب این دو 12=4*3 تعداد 12 ماه سال بدست می‌آید، و مهمتر اینکه تعداد تمام حروف "اتل متل توتوله" 12 حرف است.

تفسیر: در این جمله نشانه‌هاییست برای افرادی که می‌اندیشند. مخصوصاً "اتل متل" که به صورت رمز اومده


تاریخ : شنبه 22 تیر 1392 | 04:17 ب.ظ | نویسنده : کشاورز
حاكمی بر مردمش گفت : صادقانه مشکلات تان را بگویید
حسنك بلند شد و گفت : گندم و شیر كه گفتی چه شد ؟
مسكن و كار چه شد؟
حاكم گفت سپاس كه مرا اگاه كردی
یكسال گذشت و دوباره حاكم گفت :صادقانه مشکلاتتان را بگویید
كسی چیزی نگفت
كسی نگفت گندم و كار و مسكن چه شد ...
تنها از میان جمع یك نفر گفت : حسنك چه شد ؟


تاریخ : سه شنبه 18 تیر 1392 | 08:14 ق.ظ | نویسنده : کشاورز
پسری دختر زیبایی رو تو خیابون دید.... شیفته اش شد .... چند ساعتی باهم تو خیابون قدم میزدند ...

که یهویه مازراتی جلوی پاشون ترمز کرد . . .

دختره به پسر گفت :

خوش گذشت اما من همیشه نمیتونم پیاده راه برم .... کار نداری؟!! بای ...!

دختره نشست تو ماشین

راننده بهش گفت : خانوم ببخشید میشه پیاده بشی؟ ... من راننده این اقا هستم !!!!



تاریخ : سه شنبه 24 اردیبهشت 1392 | 01:25 ب.ظ | نویسنده : کشاورز

دو گدا در خیابانی نزدیک واتیکان کنار هم نشسته بودند.

 یکی صلیب گذاشته  بود مقابلش و دیگری الله...

مردم زیادی که از آنجا رد می شدند، به هر دو نگاه می کردند

و فقط در کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول می انداختند.

 کشیشی از آنجا می گذشت،مدتی ایستاد ودید که مردم فقط به گدایی که

صلیب دارد پول می دهند وهیچ کس به گدای که الله  داره چیزی نمیدن

 رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا مرکز مذهب

 کاتولیک است.پس مردم به تو که الله گذاشتی پول نمی دهند، به خصوص

 که درست  نشستی کنار یه گدای دیگری که صلیب دارد. در واقع از روی

 لجبازی هم که باشد مردم به اون یکی پول میدهند نه تو. گدای پشت الله

 بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت  صلیب و گفت:

 هی "اسدالله" نگاه کن کی اومده به ما بازاریابی یاد بده؟  

مراقب باشید به لجبازی با یکی،

سکه هایتان را در کلاه دیگری نیاندازید،



برچسب ها: داستان، بازاریابی، دو گدا،

تاریخ : سه شنبه 24 اردیبهشت 1392 | 01:15 ب.ظ | نویسنده : کشاورز

مردی برای تولد همسرش به شیرینی فروشی محل تلفن زد

تا کیک او را سفارش دهد. فروشنده پرسید که چه پیغام

 تبریکی روی کیک بنویسد ؟مرد فکری کرد و گفت بنویسید:

 با اینکه داری پیرتر میشوی ولی هر روز بهتر میشوی

فروشنده پرسید چه جوری این پیغام را بنویسد ؟

مرد گفت : خب، "با اینکه داری پیرتر میشوی" در بالا

 و "ولی هر روز بهتر میشوی" در پایین!

مهمانی شروع شد، پاسی از شب گذشته بود که کیک آمد

در جعبه کیک که باز شد مهمانها شوکه شدند ،

 چون روی کیک نوشته شده بود :

"با اینکه داری پیرتر میشوی در بالا ،

 ولی هر روز بهتر میشوی درپایین " !!!


برچسب ها: کیک، تولد، داستان،

تاریخ : دوشنبه 4 دی 1391 | 08:55 ق.ظ | نویسنده : کشاورز
قصه از اینجا شروع شدكه...خیلی عصبانی بود؟گفت اگه دوسم داری اثبات كن.

گفتم چه جوری؟تیغ و برداشت وگفت بزن،گفت رگتوبزن،گفتم مرگ وزندگی دست خداست.

گفت پس دوسم نداری .تیغ وبرداشتمورگمو زدم...وقتی داشتم توآغوش گرمش جون میدادم آروم توگوشم گفت:اگه دوسم داشتی تنهام نمیذاشتی....
برچسب ها: اثبات، عشق، داستان، عاشقانه،

تاریخ : دوشنبه 4 دی 1391 | 08:54 ق.ظ | نویسنده : کشاورز
پسر نگاهی به دختر کرد و گفت :

حالا که کنار ساحل هستیم بیا یه آرزوی قشنگ کنیم ...

دختر با بی میلی قبول کرد ....

پسر چشماشو بست و گفت:

کاش تا آخر دنیا با هم بمونیم ...

بعد به دختر گفت :حالا تو آرزو کن ...

دختر چشماشو بست و بی تفاوت گفت :

کاش که همین الآن دنیا تموم بشه !!!

وقتی چشماشو باز کرد ،خبری از پسر نبود ولی فقط چند حباب روی آب دریا دیده می شد .....


تاریخ : دوشنبه 4 دی 1391 | 08:50 ق.ظ | نویسنده : کشاورز

با اینکه رشته‌اش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ می‌زد. همه دوستانش متوجه این رفتار او شده‌بودند. اگر یک روز او را نمی‌دید زلزله‌ای در افکارش رخ می‌داد؛ اما امروز با روزهای دیگر متفاوت بود. می‌خواست حرف بزند. می‌خواست بگوید که چقدر دوستش دارد.تصمیم داشت دیگر برای همیشه خود را از این آشفتگی نجات دهد. شاخه گلی خرید و مثل همیشه در انتظار نشست. تمام وجودش را استرس فرا‌ گرفته‌بود. مدام جملاتی را که می‌خواست بگوید در ذهنش مرور می‌کرد. چه می‌خواست بگوید؟ آن همه شوق را در قالب چه کلماتی می‌خواست بیان کند؟

در همین حال و فکر بود که ناگهان تمام وجودش لرزید. چه لرزش شیرینی بود. بله خودش بود که داشت می‌آمد. دیگر هیچ کس و هیچ چیزی را جز او نمی‌دید. آماده شد که تمام راز دلش را بیرون بریزد. یکدفعه چیزی دید که نمی‌توانست باور کند. یعنی نمی‌خواست باور کند.
کنار او، کنار عشقش، شانه به شانه اش شانه یک مرد بود. نه باور کردنی نبود. چرا؟ چرا زودتر حرف دلش را نزده بود. در عرض چند ثانیه گل درون دستش خشک شد. دختر و پسر گرم صحبت و خنده از کنارش رد شدند بی‌آنکه بدانند چه به روزش آورده‌اند. نفهمید کی و چگونه از دانشگاه خارج شده‌است.
وقتی به خودش آمد روی پل هوایی بود و داشت به شاخه گل نگاه می کرد. شاخه گل را انداخت و رفت. تصمیم گرفت فراموشش کند. تصمیم سختی بود. شاید اگر کمی تنها کمی به شباهت این خواهر و برادر دقت می‌کرد هرگز چنین تصمیم سختی نمی‌گرفت.


تاریخ : دوشنبه 4 دی 1391 | 08:47 ق.ظ | نویسنده : کشاورز
دیگر نه اشک هایم راخواهی دید
نه التماس هایم را

نه احساسات این دل لعنتی را

به جای ان احساسی که کشتی

درختی از غرور کاشتم....

***********

خیانت قشنگی بود

تهیه کننده :دوستم

کارگردان:عشقم

**********

حالا که رفته ای

هیچ اتفاق تازه ای نمی افتد

فقط من

ذره ذره

ایوب می شوم
**********

گاهی نـدانسته از یــک نـفـر بـتـﮯ درســت مــیـکـنـﮯ

آنــقـدر بـزرگ کـﮧ از دســت ابـراهـیـم نـیـز کــارـﮯ بـر نـمـﮯ آیـد

**********

مهربانیت را به دستی ببخش ؛ که می دانی با او خواهی ماند ....

وگرنه حسرتی می گذاری بر دلی که دوستت دارد ... !!!

**********

به "سگ" استخون بدی ..

دورت میگرده

واست دم تکون میده !!!

من به تو "دل " داده بودم ... لعنتـــــــــــــــــــی !

**********


برچسب ها: جملات، زیبا، قشنگ، تکان، دهنده،

تاریخ : دوشنبه 4 دی 1391 | 08:33 ق.ظ | نویسنده : کشاورز
پسرک جلوی خانمی میگیره وبا التماس میگه:

خانم!تو رو خدا یک شاخه گل بخرید زن در حالی که گل را از دست پسرک میگرفت
که سنگینی نگاه پسرک را روی کفش هایش حس کرد.پسرک گفت:چه کفش های قشنگی داری
خانم یک لبخند زد و گفت:برادرم برام خریده دوست داشتی جای من بودی؟
پسرک گفت:نه دوست داشتم جای برادرتون بودم تا منم کفش برای خواهرم میگرفتم


تاریخ : دوشنبه 4 دی 1391 | 08:20 ق.ظ | نویسنده : کشاورز
روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.
قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .
زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت 10 برابر آن را میگیرد.
زن گفت :....

اشکال ندارد !
زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود !
قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟
زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند !
بنابراین اجی مجی ....... و او زیباترین زن جهان شد !
برای آرزوی دوم خود، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد !
قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او 10 برابر از تو ثروتمندتر می شود.
زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است ...
بنابراین اجی مجی ....... و او ثروتمندترین زن جهان شد !
سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد :
من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم.....

تاریخ : دوشنبه 4 دی 1391 | 08:11 ق.ظ | نویسنده : کشاورز
دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود.

دختر گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.

روز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود. همه دختران دانه ها را گرفتند و بردند. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.

روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود!

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت ... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود

تاریخ : دوشنبه 4 دی 1391 | 08:09 ق.ظ | نویسنده : کشاورز

زمان های قدیم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود. فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بیایید بازی کنیم. مثل قایم باشک!

دیوانگی فریاد زد: آره قبوله من چشم می زارم!

چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد٬‌ همه قبول کردند.

دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد: یک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !

همه به دنبال جایی بودند که قایم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.

اصالت به میان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمین راه افتاد.

دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت٬ به اعماق دریا رفت.

طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق.

آرام آرام همه قایم شده بودند و

دیوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.

تعجبی هم ندارد. قایم کردن عشق خیلی سخت است.

دیوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزدیک می شد٬ که عشق رفت وسط یک دسته گل رز آرام نشت.

دیوانگی فریاد زد: دارم میام. دارم میام ...

همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود.

بعد هم نظافت را یافت. خلاصه نوبت به دیگران رسید. اما از عشق خبری نبود.

دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.

دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد٬ دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.

شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.

دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت

حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نیست دوست من٬ تو دیگه نمیتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...



تاریخ : سه شنبه 9 اسفند 1390 | 09:37 ب.ظ | نویسنده : کشاورز
بنده خدا فقط سلام کرد


دختری از کوچه باغی میگذشت
یک پسر در راه ناگه سبز گشت
در پی اش افتاد و گفتا او سلام
بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام
دختر اما ناگهان و بی درنگ
سوی او برگشت مانند پلنگ
گفت با او بچه پروی خفن
می دهی زحمت به بانوی چو من؟
من که نامم هست آزیتای صدر
من که زیبایم مثال ماه بدر
من که در نبش خیابان بهار
میکنم در شرکت رایانه کار
دختری چون من که خیلی خانمه
بیشت و شش ساله _مجرد_دیپلمه
دختری که خانه اش در شهرک است
کوی پنجم_نبش کوچه_نمره شصت
در چه مورد با تو گردد هم کلام
با تو من حرفی ندارم والسلام
!!!


تاریخ : پنجشنبه 6 بهمن 1390 | 09:03 ق.ظ | نویسنده : کشاورز
مسیر را به راننده گفت و سوار شد. خسته بود و كمی هم سردرد داشت. سردردی كه هر لحظه شدیدتر می شد, بدتر از اون افكار مزاحمی بود كه آزارش می داد. زیر چشمی به راننده نگاه كرد. ظاهر راننده به نظرش خیلی مشكوك بود. چرا همان اول متوجه نشده بود, مسیر هم برایش ناآشنا بود. كاش سوار نمی شد. عرق سردی به تنش نشسته بود نمی دانست چه كار باید بكند؟ احساس می كرد كه ماشین خالی است و از مسافرهای پشتی هیچ خبری نیست. باید كاری می كرد. نفسش را در سینه حبس كرد و دستش را به طرف دستگیره برد.
كمی بعد اتومبیل با ترمز كشداری ایستاد. راننده و مسافران سراسیمه خود را بالای سر او رساندند كه بیهوش كف خیابان افتاده بود و هیچ كس علت كارش را نمی دانست. تلفن همراه زن مدام زنگ می خورد و آن طرف خط مادر نگرانی بود كه با صدایی گرفته به شوهرش می گفت: جواب نمی ده. نمی دونم قرصاش رو خورده یا نه ؟؟


تاریخ : پنجشنبه 6 بهمن 1390 | 09:00 ق.ظ | نویسنده : کشاورز
چند جوان در کنار خانه پیرمردی، خانه جدیدی در نزدیكی یك دبیرستان خرید. یكی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این كه مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی كلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی كه بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی كه در خیابان افتاده بود را شوت می كردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این كار هر روز تكرار می شد و آسایش پیرمرد كاملاً مختل شده بود. این بود كه تصمیم گرفت كاری بكند.

روز بعد كه مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این كه می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. منهم كه به سن شما بودم همین كار را می كردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بكنید. من روزی ١٠٠٠ تومن به هر كدام از شما 
می دهم كه بیائید اینجا و همین كارها را بكنید.»

بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی ١٠٠ تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالی نداره؟

بچه ها گفتند: «١٠٠ تومن؟ اگه فكر می كنی ما به خاطر روزی فقط ١٠٠ تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت كنیم، كورخوندی. ما نیستیم.»

و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.



تاریخ : پنجشنبه 6 بهمن 1390 | 08:57 ق.ظ | نویسنده : کشاورز

یك دكتر روانشناسی بود كه هر كس مشكلات روحی و روانی داشت به مطب ایشان مراجعه می كرد و ایشان با تبحر خاصی بیماران را مداوا می كرد و آوازه اش در همه شهر پیچیده بود.
یك روز یك بیماری به مطب این دكتر آمد كه از نظر روحی به شدت دچار مشكل بود. دكتر بعد از كمی صحبت به ایشان گفت در همین خیابانی كه مطب من هست، یك تئاتری موجود هست كه یك دلقك برنامه های شاد و خیلی جالبی اجرا می كند. معمولا بیمارانی كه به من مراجعه می كنند و مشكل روحی شدیدی دارند را به آنجا ارجاع می دهم و توصیه می كنم به دیدن برنامه های آن دلقك بروند و همیشه هم این توصیه كارگشا بوده و تاثیر بسیار خوبی روی بیماران من دارد. شما هم لطف كنید به دیدن تئاتر مذكور رفته و از برنامه های شاد آن دلقك استفاده كرده تا مشكلات روحی تان حل شود.
بیمار در جواب گفت: آقای دكتر من همان دلقكی هستم كه در آن تئاتر برنامه اجرا می كنم.

همیشه هستند آدم هایی كه در ظاهر شاد و خوشحال به نظر می رسند و گویا هیچ مشكلی در زندگی ندارند، غافل از اینكه دارای مشكلات فراوانی هستند اما نه تنها اجازه نمی دهند دیگران به آن مشكلات واقف شوند، بلكه با رفتارشان باعث از بین رفتن ناراحتی و مشكلات دیگران نیز می شوند.



تاریخ : پنجشنبه 6 بهمن 1390 | 08:55 ق.ظ | نویسنده : کشاورز

لیلی مریض بود


دوای درد او شیر تازه بود


مجنون برای لیلی شیر تازه ای آماده كرد اما شیر را در ظرفی بسیار زیبا برای معشوقه ی خود تزئین كرد و برایش برد

لیلی با دیدن مجنون ظرف رو از دست مجنون گرفت و با عصبانیت به زمین زد و ظرف شکست

مجنون بسیار خوشحال شد  و رقصان برای تهیه ظرف دیگری بازگشت

در راه ریش سفید محل از مجنون پرسید چرا زندگی خود را صرف کسی می کنی که هیچ علاقه ای به تو نداره و از تو متنفره؟

مجنون جواب داد : 

اگر بر من نبودش هیچ میلی 

چرا ظرف مرا بشکست لیلی ؟



تاریخ : پنجشنبه 6 بهمن 1390 | 08:45 ق.ظ | نویسنده : کشاورز

مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید. آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم.مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.رئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد…….

مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم ان را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد . به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت.

او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت وسرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوریهای توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟ مرد گفت احتمالا آبدارچی شرکت



تاریخ : پنجشنبه 6 بهمن 1390 | 08:28 ق.ظ | نویسنده : کشاورز
پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را می شناسم

تاریخ : چهارشنبه 5 بهمن 1390 | 11:09 ب.ظ | نویسنده : کشاورز
اولین باری که عاشقت شدم یادته ؟
من یه کرم سیب بودم و تو یه کرم ابریشم .
من به تو قول دادم دیگه هیچوقت سیب نخورم و تو هم قول دادی دور خودت پیله نزنی .
ولی نمی دونم چی شد که من طاقت نیاوردم و فقط یه مقدار سیب خوردم . 
تو هم از غصه دور خودت پیله بستی . ... 
حالادومین باره که عاشقت شدم ولی حالا من هنوز یه کرم سیبم و تو یه پروانه خوشگل .
تو پرزدی و رفتی و من موندم و سیب هایی که جایی برای خورده شدنشون نمونده . 
از هر چی سیب در دنیاست منتنفرم ...


تاریخ : چهارشنبه 5 بهمن 1390 | 11:07 ب.ظ | نویسنده : کشاورز
دختر کوچیک و پدرش از رو پلی میگذشتن.

پدره یه جورایی می ترسید، واسه همین به دخترش گفت: «عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.»

دختر کوچیک گفت: «نه بابا، تو دستِ منو بگیر..»

«فرقش چیه؟»

پدر که گیج شده بود پرسید.«تفاوت خیلی زیادی داره» 

دختر کوچیک جواب داد: «اگه من دستت رُ بگیرم و اتفاقی واسم بیفته، امکانش هست که من دستت رُ ول کنم. اما اگه تو دست منو بگیری، من، با اطمینان، میدونم هر اتفاقی هم که بیفته، هیچ وقت دست منو ول نمی کنی.»

در هر رابطه ی دوستی ای، ماهیت اعتماد به قید و بندهاش نیست، به عهد و پیمان هاش هست. پس دست کسی رُ که دوست داری رُ بگیر، به جای این که توقع داشته باشی اون دست تو رُ بگیره.


تاریخ : چهارشنبه 5 بهمن 1390 | 11:05 ب.ظ | نویسنده : کشاورز
کشاورزی تعدادی توله سگ ازنژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش.
پسر بچه ای رفت سراغش و گفت:می خواهم یکی از اونا رو بخرم.
کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هستند.
پسر کوچولو پولهایی رو که توی مشتش نگه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم.
کشاورز سری تکون داد و گفت: متاسفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند.
پسرک خواهش کرد : پس فقط اجازه بدید نگاهی بهشون بندازم.
و بعد از قبول کردن کشاورز رفت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم بازی می کردن و بالا و پایین می پریدن .
یهو یه صدای خش خش که از لونه ی سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش.
اونجا یه توله سگ لاغر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود لنگ لنگان راه می رفت.
یه دفعه چشم های پسرک برقی زد و دوان دوان رفت سراغ کشاورز و گفت: آقا ممکنه اونو به من بفروشین .
کشاورز با تعجب پاسخ داد که: پسرم اون لنگه و لاغر.... به سختی هم راه می ره پس نمی تونی باهاش بازی کنی.
پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشید پاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند..... 


تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • از قدیم تا کنون
  • مسکن ها
  • کارت شارژ همراه اول
  • SEO Reports for siavash1390.tk