تبلیغات
داستان های کوتاه - ترس از پل
کسب درآمد | خرید اینترنتی

تاریخ : چهارشنبه 5 بهمن 1390 | 11:07 ب.ظ | نویسنده : کشاورز
دختر کوچیک و پدرش از رو پلی میگذشتن.

پدره یه جورایی می ترسید، واسه همین به دخترش گفت: «عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.»

دختر کوچیک گفت: «نه بابا، تو دستِ منو بگیر..»

«فرقش چیه؟»

پدر که گیج شده بود پرسید.«تفاوت خیلی زیادی داره» 

دختر کوچیک جواب داد: «اگه من دستت رُ بگیرم و اتفاقی واسم بیفته، امکانش هست که من دستت رُ ول کنم. اما اگه تو دست منو بگیری، من، با اطمینان، میدونم هر اتفاقی هم که بیفته، هیچ وقت دست منو ول نمی کنی.»

در هر رابطه ی دوستی ای، ماهیت اعتماد به قید و بندهاش نیست، به عهد و پیمان هاش هست. پس دست کسی رُ که دوست داری رُ بگیر، به جای این که توقع داشته باشی اون دست تو رُ بگیره.


  • از قدیم تا کنون
  • مسکن ها
  • کارت شارژ همراه اول
  • SEO Reports for siavash1390.tk